خرید پوشاک ترکیه



notice

دانلودهلن حس تازه

رمان دختر خراب
قسمت 2


قسمت دوم
بالاخره دلمو زدم به دریا و ییه روز که از مدرسه اومدم موچین دادم دست ننم

وای چه حالی داشت وقتی تو اینه به خودم نگاه کردم مامانم منو بوسید و گفت

-تخم جن خوشگل شدی ها

تعریفشم با بد دهنی بود اما من به همینم راضی بودم

تق تق درو که شنیدم موش شدم و پتو رو کشیدم رو سرم و خودمو زدم به خواب

-سلام مامان

-علیک

-کیمیا کو

-خسته بود خوابیده

-خسته بود خسته بود کوه میکنه مگه مامان این ترم دوم نمره بد بیاره خونش پا خودشه ها

-ببند دهنتو من جلو اون چیزی بت نمیگم تو هم گردن کش شدی افسار اون که دست توست هر گهی دلت میخواد بخوری بخور مگه وقتی عین حیوون بش سیلی زدی چیزی بت گفتم؟نه....پس از این به بعد هم نمیگم..........

کیوان کوتاه اومد............نصفه شب پاشدم اب بخورم اومد چراغو روشن کرد(مامان نبود)

ترس تو چشمام دیده میشد

با دوانگشت اول دست راستش چنگ انداخت تو گوشت رون راستم و محکم تو دستاش فشار داد......

-اییی ایاییی اییییی ول کن تو رو خدا ایاییییی

-پس بگو چرا خانو کپیده بودن.......مگه من به تو اجازه دادم...........دختره پتیاره.بی حیا

-تو رو خدا ول کن ایییی من از مامان اجازه گرفتم ایییییی

-گه خورد بت اجازه داد پدرتو در میارم دختره بی ابرو.........شوهر کردی مگه

بعد کتفمو چسبید و منو کشون کشون برد تو اتاق و پرت کرد رو تخت جای نیشگون محکمش میسوخت با دستم اروم جای نیشگونشو ماساژ میدادم و گریه میکرد به بازو هام پنهاه برد مدام منو میچلود دردم اومده بود و مدام میگفت بگو غلط کردم بگو گه خوردم میدونست که من چقدر از این دو تا کلمه بدم میاد منم اولش مقاومت کردم.

-نمیگم بکشیم هم نمیگم...........

-که نمیگی هان هان..........

وسط این هاناش گوشت بازو و رون هامو میپیچوند و من ریسه میرفتم و گریه میکردم ضعف کرده بودم و دیگه نمیتونستم دووم بیارم برا همین گفتم

-ببخشید دیگه تکرار نمیشه

-اونی که گفتمو بگو اونی که گفتم

-خیله خب باشه گه خوردم غلط کردم ایییی ول کن کندی گوشتمو ول کن تو رو خدا

-دوباره دوباره یالا.................

کلید تو در چرخید مامان بود دستای کیوان از دور من رها شد و چشمش به طرف مامان چرخید

رو تخت نشستم و شروع کردم به مالیدن جاهای کبود بدنم و گریه کردن

مامان-باز چیکارش کردی ؟هان کیوان

-ادم البته این ادم بشو نیست تو بهش اجازه دادی؟

-اولا تو نه شما نکبت دویما اره برو بگیر بکپ

-کارم با این تموم نشده هنوز

مامان کیفش رو به سمت کیوان پرت کرد....

-د برو د...........اشغال...............

مامان رفت خوابید کیوان نگاه پر غیظی بهم کرد و گفت نجات پیدا کردی بقیش برا فردا........

تا صبح از درد و از فکر بدبختیهام گریه میکردم و اشک میریختم .خدا رو شکر مدرسه به ابرو گیر نمیداد.....از بس که دختر خراب و اشغال تو مدرسمون بود با یکی دوست شده بودم اخر همه خرابا........تو دلم بهش فحش میدادم و فکر نمیکردم روزی برسه که منم به درد اون گرفتار شم اون شب مثه ثگ از داداشم ترسیده بودم و کتک خورده بودم جای نیشگوناش کبود شد جای دستای قدرتمندش رو تنم مونده بود اما به این فکر میکردم که ایا واقعا فردا هم کتک میخورم؟

صبح زود از خواب پاشدم و اروم لباس پوشیدم و زدم بیرون یه پسری با موتو ر داشت از سر کوچمون رد میشد

-ای خوشگل چشم ابی کجا؟بشین ترک موتور برسونمت

دفعه ی اول بود و من ترسیدم و قلبم تند تند میزد

-برو گم شو اشغال

با موتور اومد پشتم و اروم دستی به باسنم کشید

-جووووووووووووووووون هیکلته عشقه سندی

من ترسیدم و شروع کردم به دویدن به سمت مدرسه و اونم قاه قاه میخندید

به مدرسه که رسیدم رنگم پریده بود و مدیرمون بهم اب قند دداد من ته دلم احساس خوش حالی میکردم و راضی بودم.........

تو کلاس یکی از دوستام بهم یه شماره داد و گفت که شماره پسر عموشه.........خیلی با خودم کل انداختم تا بالاخره تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم اما کی و کجاش رو نمیدونستم................

توی خونه مدام فکرم مشغول بود ساعت ۷ کیوان اومد خونه ریلکس تو حال نشستم و کاری نکردم مخصوصا یه تاپ تنم کرده بودم که جای کبودی هام رو ببینه و دلش به رحم بیاد انصافا هم زدم به هدف

جلو اومد

-اخ اخ اخ ببین چی شده خیلی درد میکنه

-نه مهم نیست

-ببخشید ولی کاش به من میگفتی

این و گفت و رفت و من حد اقل از یه کتک شونه خالی کردم......

چند روزی گذشت با عوض شدن قیافم پسرای محل شروع کرده بودن به تیکه اندازهی و شماره دادن اولا میترسیدم ولی بعد عادت کردم و تازه از این که بهم توجه میکردن راضی هم بودم به سمت باتلاقی میرفتم که از اون بی خبر بودم بالاخره اولین شماره رو قبول کردم و اولینم بار یکی از اونایی که میخواستم وارد زندگیم شد و به دلم نشست....صورت ارومی داشت و ارمشی خاصی بهم میداد چشمای سیاه و موژه های بلندش با چشمام بازی میکد و قلبمو اروم میساخت اخرای اسفند بود و بهش قول دادم که بعد از سال تحویل حتما بهش زنگ بزنم

همیشه تو اون خاطرات لعنتی لحظه ی سال تحویل بهترین لحظه ی سال من بود همه در کنار هم مهربون مینشستیم بابا با تمام بدی هاشس منو رو زانوش میشوند و مامان دستمو میفشرد و کیوان گاهی صورتم رو نوازش میداد اون سال بابایی در کار نبود ولی با این حال بازم من اون زمان رو دوست داشتم مامان همیشه اون زان گریه میکررد سال تحویل ااون موقعکیوان جای بابا رو خالی دید کنار هفت سین کوچولومون نشست و با دست به من اشاره کرد و چند بار به زانوش زد من نزدیک شدم وو با احترام خاصی روی زانو هاش نشستم وای که چه لذتی داشت و من چه قدر همه رو به خودم نزدیک میدیدم.چه ارزو های خوبی داشتم برای خودم......چه ارزو هایی حیف که همیشه ارزو میموندن و حقیقت نمیشدن....حیف

چند روز که از عید گذشت بالاخره با ترس و لرز تصمیم گرفتم یه زمانی که کسی خونه نبود به حسین زنگ بزنم.گوشی خونرو برداشتم و تماس گرفتم

حسین پسر ارومی بود و به عنوان نفر اول باعث شده بود که رو پسرا حساب گرگ بازی نکنم و به قول همه ایرانی ها خواهر و برادر ها ی ناتنی بشناسمشون اما اشتباه میکردم هر وقت فرصتی پیش میومد تماس میگرفتم و باهاش حرف میزدم اولا غرورم اجازه نمیداد از مشکلاتم براش بگم ولی بعد تازه یادم افتاد که برای چی دلم میخواسته با یکی دوست بشم و علتش در یه کلمه خلاصه میشد

تنهایی

این که کسی حرفتو نفهمه خیلی بده خیلی بده که نتونی حرف دلتو به کسی بگی که درکت کنه خیلی بده کسی نباشه که بتونی شادی ها و غم هاتو باهاهش قسمت کنی کسی نباشه که بتونی تو اغوشش جون بگیری رو زانو هاش ارامشو پیدا کنی و رو گونه هاش عشقو لمس کنی/////

و من دنبال تمام این خوشی ها میگشتم میگم هیچ وقت به دارایی و پول دار بودن فکر نمیکردم نه ولی پول رو همه چیز نمیدونستم دوران خوبی رو با حسین داشتیم اون سعی میکرد تو شرایط سخت منو اروم کنه و بسیار هم تثیر گذار بو د اما بالاخره با زیاد اومدن قبض تلفن انگشت اشاره مامان به سمت من برگشت و من همه چیو براش توضیح ادم اولین کار مادرانه ای که از مامان دیدم این بود کهخ برای جلوگیری کردن از تنبیه من توسط کیوان به کیوان گفت که یکیه که ازشش خوشش اومده و داره باهاش حرف میزنه

و من برای بار اول مهر و محبت مامان رو دیدم برای ترم دوم به کوب درس خوندم و معدلم تا دو نمره پیشرفت کرد و پیشرفتم به کیوان اجازه هیچ بحثی رو نداد

تابستون شروع شد و وقت ازادی من را رسید کیوان دیگه دو جا کار میکرد و دوست دختر بازی هاش هم اجازه گیر دادن به من و با من بودن رو خیلی بهش نمیداد و من هم رو دور بودم و حسابی حال میکردم این اون یکی دیگه دوباره از اول

خاطره ی مهمی نیستند میرفتند و میومدنو من تازه فهمیده بودم که چجوری میشه عششق کرد

اطلاعاتم در باره لذت جنسی صد برابر سنم بود....از فحشای مامان و پسر بازیام خوب چیزایی دستم اومده بود به مامان گفتم

-پول میدی میخوام برم دنبال یه کار خوب

-حهحهحهحه کار بگیر بتمرگ بابا من نمیوتونم نون در بیارم تو میخوای دربیاری بچه .....ونت پاره میشه مگه به همین راحتیه؟

ای خدا چرا من هر چی میگفتم یکی میزد تو ذوق من مگه من چه گناهی کرده بودم؟

-مامنان تو اصلا نپرسیدی من میخوام چی کار کنم.......

-خب بگو

-مامان دوستم یه ارایشگاه داره که میگه اگه ۲۵ تومان اولیه رو بدم و یه هفته پیشش کار یاد بگیرم تو سه ماه تابستون استخدامم میکنه بند انداز بشم ماهی ۶۰ تومان میده ها.....

-برو بچه برو بگیر بتمرگ سر جاتت کیوان اجازه نمیده ها جوب خون راه میندازه

-اه اه اه مگه میخوام چی کار کنم مگه قراره برم تو ارایشگاه مثه اون دخترای مردمو بکنم؟؟؟؟؟ مگه من مثه اونم

-هوی صداتو برا من بلند نکن ها تو شنا گر ماهری هستی اب ندیدی حیفه نون

دیگه چشمام جایی رو ندید با اشک صورت داغم داغ تر شد و بدون این که حرفی بزنم رفتم تو اتاق کلی گریه کردم گاهی که خیلی دلم ممیخواست پول دار باشم میگفتم خدایا خراب بودنم شغل خوبیه ها این که هرشب تو بغل یکی بخوابی و با گرمای تنش گرمت کنه و تنهایی هاشو ازت دور کنه خیلی باید فاز بده..............چی میشه منم مثه مامانم بودم!!!!!!!

شب کیوان زود اومد زنگ درو که زد تصمیم گرفته هر چی قدرت دارم برای تحمل فحش و کتک جمع کنم اما حرفمو راست و ریست بهش بزنم

-سلام

-علیک حالت؟

-مرسی تو خوبی

-اره

-حال داری یه چیزی بهت بگم/

-هان چیه باز میخوای نیومده عصبیم کنی؟نه لازم نکرده

-نه به خدا یه فکری کردم که به تو و مامان هم خیلی کمک میکنه

-چی؟

-یه کار پیدا کردم برا سه ماه تابستون

-چی؟کار؟؟؟؟؟تو ضعیفه میخوای کار کنی؟حهحه بمیر بابا بشین خونه جاروتو بکن

-من ضعیفه نیستم کی یاد میگیری با یه خانم محترم درست حرف بزنی؟

-بایه خانم نوججون باید درست حرف زد کی یاد میگیری؟

-بایه خانوم تو به زنیکه ای گفتی زکی

-بدم هم نمیاد لااقل وقتی برم و جنده بشم فحش هایی که بهم میدید راسته و بی گناه فحش نمیخورم

از جانش بلند شد و انگشن اشارش به سمت من برگشت

-فقط کافیه یک بار دیگه جملتو تکرار کنی اونوقت....

-اون وقت چی اصلا تا نزاری برم کار کنم هم تکرارش میکنم هم عملیش

دیگه خون جلوی چشماشو گرفت و با پشت دست جوری به صورتم زد که بی حس شد وقتی برای گریه کردن و این جور چیزا نداشتم اون به دستشویی رفت و من به اتاق دویدم مانتو پوشیدم روسریم رو سرم کردم و بی مهابا از در بیرون زدم صدای کوبیدن در کیوون و مامان را به دم در فراخواند اما من تو سیاهی اون کوچه باریک و اشغالی با اون لباس مشکی گم شدم و تنها چیزی که پیدا بود برق چشمای ابیم و صدام حق حقم بود...صدای قدم های کیوان رو میشنیدم که بهم نزدیک و از من دور میشد فقط تو ی یه ساختمون خبرابه پشت اجرا نشستم اخرش مامان یخه کیوانو کشید و گفت ولش کن نترس زود بر میگگرده خایه جنده شدن نداره

-زر نزن مامان دختره نگرانشم هزار تا از من و تو بد تر هست

مامان خوابوند پشت گردن و کیوان و کشیدش تو خونه

صداش میومد

-دیوس به ننت میگی زر نزن کس کش رو حرف من حرف میزنی؟

تازه فهمیدم چرا درو همسایه ادم حسابمون نمیکردن صدای این فحشا بوده که بیرون میرفته

با گریه شروع کردم به راه رفتن تا به خیابون اصلی رسیدم یه پسره که دور دستش یه چاقو پیچیده بود باز نجیر بهم تیکه انداخت ترسیدم پیچیدم تو کوچه فرعی دنبالم اومد دویدم دنبالم دوید رسیدم به بن بست تنگ دیوار گیر کردم

-ججججججججوووووووووووووووووون چه کسی گیرمون اومده یه بوس کوچیک میدی

-دست به من بزنی جیغ میززنم////

-خب دستمو میذارم رو دهنت

بعدم هر هر خندید

شروع کرده بود به لیسیدن صورتم که یهو دیدم در یه پارکینگ باز شد زدم لای پاشو چپیدم تو پارکینگ یه مرد حدودا ۳۰ ساله بود

-اقا اقا تو رو خدا

انگار که فهمیده باشه چم شده درو بست و محکم در اغوشم کشید

-نترس بیا بالا...............!!!!!!!



منبع : mohaddese74 [dot] blogfa [dot] com [slash] post-39 [dot] aspx

خرید پوشاک ترکیه





ساعت CK طرح رویال